تبليغاتX
روایتی دیگر

روایتی دیگر

خاطرات هاشمی

  خیلی وقت است تلاش می کنم به فضای مجازی بازگردم بویژه بعد از انتصاب اعضای شورای عالی مجازی از سوی رهبر معظم انقلاب.

این خاطره ای! که آقای هاشمی رفسنجانی اخیراً تعریف کرده که به قول یکی از بچه ها "من بودم و امام و..." خلاصه اینجور که به نظر می رسد اولی آن نبوده، آخرین آن هم نخواهد بود. برای ما جوانها خوب است که هاشمی گاهگاهی خاطره ای برایمان تعریف کند تا مشعوف شویم اما بدی کار آنجاست که آقای هاشمی عزیز ما پا به سن گذاشته و شاید خیلی از خاطرات را کامل بخاطر شریف نیاورد شاید امام راحل و بزرگوار ما در موقعیتی مقتضی بصورت شفاهی جواب آقای هاشمی را داده اند اما ایشان فقط نامه دستنویس را بعنوان سند نگهداشته و به یاد دارند اما جواب امام راحل را فراموش کرده اند شاید هم امام عزیز تلاش کرده اند تا نامه بدون جواب و هاشمی نیروی انقلاب باقی بماند چرا که اگر با آن لحن ویژه خود درخصوص رابطه با آمریکا جواب می دادند هاشمی آن روزها در مسیری که اکنون در پیش گرفته قرار می گرفت به احتمال زیاد فلذا صلاح دیده اند که بدون پاسخ بماند.

بگذریم، پیامک جالبی هم دوست عزیزم آقای امیرحسین خلیلی در این باره برایم فرستاده که سطح آن بالاست و به درد شماها می خورد من در حد فهم خودم چیزهایی درک کردم شما ان شاء الله بیشتر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 15:40  توسط حسن حیدری باقرآبادي  | 

بنيان مرصوص

چند روز پيش مطلبي نوشتم درباره شهيدبزرگوار حاج علي موحددوست كه واقعاً مصداق «بنيان مرصوص» بوده است. اين عزيز آنگونه كه بازماندگان هشت سال دفاع مقدس مي گويند بحق يكي از بازوان حاج حسين خرازي در لشگر 14 امام حسين عليه السلام بوده است.

 

حقير وقتي خواستم عكسي از اين بزرگوار را در كنار مطلب مربوطه بزنم هر چه جستجو كردم در اينترنت عكسي از او پيدا نكردم، خيلي تاسف خوردم كه چگونه عكسي از اين مرد بزرگ نبايد در هيچ سايت يا وبلاگي منتشر شده باشد بهرحال زماني در گلزار شهداي اصفهان عكسي از مزار اين بزرگوار كه در نزديكي مقبره شهيد محراب آيت الله اشرفي اصفهاني و در كنار برادر شهيدش جمال موحددوست دفن شده گرفتم و اين عكسها را ترجيح دادم آپلود كرده و منتشر كنم.

 

خداوند ما را با اين عزيزان محشور نمايد انشاالله و در مسير اين عزيزان ثابت قدم بدارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 12:36  توسط حسن حیدری باقرآبادي  | 

عجیب صبری دارند این مردان مرد

توفیقی بود اجباری تا در هفته بسیج دانش آموزی با اصرار فرمانده حوزه دانش آموزی شهید بهشتی کوهپایه سری به مرکز توانبخشی شهید مطهری اصفهان که تعدادی از جانبازان عزیز هشت سال دفاع مقدس در آنجا حضور دارند بزنم.

ابتدا به سالنی رفتیم که جانبازان قطع نخاعی و ضایعه کمری در آن به ورزش بوچیا می پرداختند. این ورزش تنها ورزشی است که فرد معلول در صورتی که هیچکدام از اعضای بدنش هم قادر به حرکت نباشد، می تواند به آن بپردازد و شادابی و نشاط لازم را کسب نماید. این ورزش نیاز به زمینی کاملا مسطح ، تراز و صیقلی به ابعاد 6 در 12 متر، 6 عدد توپ آبی، 6 عدد توپ قرمز و یک عدد توپ سفید دارد. کسانی که دستهایشان اندکی توان و حرکت دارد، باید با دست توپ را روی زمین قِر بدهند و آنهایی که دستهایشان توانایی پرتاب توپ یا قِر دادن آن را ندارد، با کمک یک نفر و توسط وسیله ای شبیه ناودان توپ را به طرف هدف رها می کنند.

عجیب به هدف می زدند این عزیزان و بازی خوبی داشتند، اینطور که یکی از آقایان می گفت جزو رتبه های کشوری هشتند این جانبازان اصفهانی. توضیح بیشتر راجع به بازی را اینجا ببینید.

یکی از عزیزان که هر دو پای خود را از دست داده و حنجره اش هم شیمیائی بود و حدود 10 سال پیش 18 ماهی به کما رفته و دوباره به هوش آمده بود هم خاطرات جالبی از امدادهای غیبی و نتیجه توسل به اهلبیت علیهم السلام گفت، از بارش بارانی شدید و جمع کردن بساط میدان مین و موانع و رفع مسمومیت جمعی رزمندگان با توسل و...

جانباز قطع نخاعی

بعد از آن به طبقه بالایی ساختمان رفتیم جایی که چندنفر از این عزیزان قطع نخاعی بستری بودند فقط سر حرکت داشت، بدن و پاها خشک شده بود و هزارجور مریضی دیگر هم بعد از 25 و 30 سال سراغشان آمده بود. کاملا انسان احساس حقارت می کرد در مقابل این عزیزان. من با لباس پلنگی رفته بودم و یکی از این عزیزان سئوالی برایش پیش آمد و وقتی گفتیم بخاطر سالروز شهادت شهید حسین فهمیده و هفته بسیج دانش آموزی است «رحم الله عمی العباس» را از امام سجاد علیه السلام نقل کرد و گفت: حضرت عباس در کربلا کاری کرد که همه شهدا به مقامش در بهشت غبطه می خورند و شهید فهمیده نیز کاری کرد که ما به او غبطه می خوریم و اگر فداکاری شهید فهمیده نبود و تانکها آمده بودند چه قتل عامی می کردند.

جانباز قطع نخاعی

خداوند ما را به راه راست هدایت فرماید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 17:33  توسط حسن حیدری باقرآبادي  | 

«كار براى خدا باشد، سوت زدن باشد»

«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُم بُنيَانٌ مَّرْصُوصٌ»آيه 4 سوره مباركه صف

حقيقتاَ خداوند دوست دارد كساني را كه مانند پولاد و آهنين در راه او جهاد مي كنند و مسلماَ شهيد حاج علي موحددوست يكي از اين افراد است چنانكه در جبهه هاي جنگ معروف شده بود به حج علي آهني. مي گويند هركجا كار سخت بود و شديد، حاج حسين خرازي سراغ حاج علي مي رفت. عجيب خاطراتي از وي تعريف مي كنند كه شايد باور آن براي ما قبرستان نشينان عادات سخيف بسي مشكل باشد.

عجيب است اين اغواهاي شيطاني؛ زماني اين مسئله كه شك ندارم كار شيطان بود در ذهنم خطور كرد كه اكنون و در شرايط فعلي من در حد و اندازه كداميك از شهدا هستم، آيا فرمانده گروهان، فرمانده گردان، فرمانده تيپ، فرمانده لشگر يا فرمانده... و آيا من حاج حسين خرازي مي شدم يا حاج همت يا حاج علي قوچاني يا رضا حبيب اللهي يا عبدالله ميثمي يا قربانعلي عرب يا حسن اقارب پرست يا رداني پور يا شهبازي يا وزوايي يا چراغي يا موحددانش يا زين الدين يا... و مرتب اينها را در ذهن خود مرور مي كردم و با عجب و غرور با خود مي گفتم كه اگر در شرايط آن زمان جنگ قرار مي گرفتم گرداني، تيپي، لشگري در اختيارم قرار مي دادند اما خداوند عنايتي كرد و توانستم بيشتر آشناي با رفتار، خصوصيات، شجاعت و اخلاق اينها شوم و بفهمم فرسنگها با اين بزرگان فاصله دارم و مسئوليت دسته هم برايم زياد است و خلوص، شجاعت، پاكي و... عليرضا كريمي 16 ساله كه فرمانده دسته مي شود را هم ندارم.

خدا را شكر خوابي هم ديدم و خود را در كارزار مشاهده كردم و فهميدم كه چقدر ضعيفتر از اين حرفها هستم چرا كه اگر در زمان جنگ مي بودم از جبهه فرار مي كردم و اين را خداوند عنايتي كرد و در خواب به من فهماند و اما خاطرات از حاج علي آهني:

*خمپاره خيلى نزديك خورد. طول كشيد تا گرد و خاك بخوابد و اوضاع رو به راه شود. همان طور كه دراز كشيده بودم سرم را بالا آوردم. مات مانده بودم از چيزى كه مي ديدم. حاج على بود. راست ايستاده بود و تكان نخورده بود. گفتم: «لااقل سرت را پايين مي آوردى!» گفت: «مگه نمي بينى كلاه آهنى سرم گذاشتم. اينو گذاشتم كه سرم رو پايين نيارم.» هر چه نگاه كردم ولى كلاهى نديدم.

*بچه‏ هاى تخريب با تجربه‏ اى كه داشتند مين‏ها را خيلى سريع خنثى مي كردند. عمليات فرمانده كل قوا، حاج على هم كمكشان مي كرد.

يك بيل دستش گرفته بود و افتاده بود به جان مين ها. تند تند مين خنثى مي كرد با همين بيل.

*محل مأموريت را پيدا كرده بود و رفته بود شناسايى. حاج حسين داشت از روى نقشه توضيح مي داد كه رسيد. هنوز نفسش تازه نشده بود كه دست گرفت براى حرف زدن. گفت: «حاجى، سمت راست يه كم آب گرفتگى داره، رفت و اومد بچه‏ ها تو او منطقه...» حاج حسين خيره نگاهش كرد داد زد: تو دوباره تنها رفتى اون هم زودتر از بقيه؟! كار هميشگي اش بود. به دعواهاى حاجى هم عادت داشت.

*هر چه گفتيم: «عمل بدون بى هوشى محاله.» قبول نكرد. مي گفت: «زود باشين فشنگ رو از تو سينه من در بيارين.» فشنگ درست روى قلبش بود و با حركت آن بالا و پايين مي رفت.  بى حسى موضعى داديم و شروع كرديم به كار. توى تمام آن مدت طولانى، دستش زير سرش بود و قلب خودش را نگاه مي كرد. عجيب و غريب بود اين آدم. فشنگ را كه در آورديم. راحت دراز كشيد.

*يك ميليون و دويست هزار گلوله. فقط و فقط توى جاده‏ هاى جزيره مجنون. با اين حال، حاجى روزى يك بار از اين جاده‏ ها مي رفت و مي آمد. تانكرهاى آب را مي برد براى جزيره. اعتراف خود عراقي ها بود، يك ميليون و دويست هزار گلوله، فقط و فقط توى جزيره مجنون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:34  توسط حسن حیدری باقرآبادي  | 

این شهدا هستند که به دیگران حیات می بخشند

خواستم مطلبی بنویسم ولی دیدم امر به سکوت شده ایمُ چشم نمی نویسیم. این هم بهانه خوبی است برای ننوشتن. برای کسی که حال نوشتن ندارد باشد حالا مطلبی می نویسم از راهیان نور.

طرحی از سوی سازمان بسیج مستضعفین اجرایی شده برای اولین بار در سال تحصیلی ۹۰-۸۹ و آنهم برگزاری اردوی راهیان نور برای دانش آموزانی که درس آمادگی دفاعی دارند بصورت کاملا رایگان. اجرای این طرح باوجود معایبی که دارد و ان شاالله در سالهای آینده برطرف خواهد شد برای دانش آموزان مفید خواهد بود ان شاالله.

بهرحال در برنامه ریزی ها اتفاقاتی افتاد که مدارس منطقه کوهپایه دو مرحله به مناطق جنگی جنوب اعزام شدند و این توفیقی را نصیب حقیر کرد تا یکبار در بهمن ماه ۸۹ و یکبار هم فروردین ماه ۹۰ سفری به این مناطق داشته باشم.این هم عکس یادگاری با دانش آموزان در منطقه عملیاتی والفجر8

توفیقی بود تا سردارفضلی در یکی از روزها در صبحگاه دانش آموزان در اردوگاه شهید مسعودیان شرکت کنند و از فیض حضور این بزگوار بهره مند شوم.

شهید آوینی می گوید:" شهدا، شاهد بر باطن و حقيقت عالمند و هم آنانند كه به ديگران حيات مي بخشند." لذا ما بیچاره ها باید دست به دامان شهیدان شویم تا شفاعت ما را نزد معصومین بنمایند و آن بزرگواران نیز نزد خدا.سردار فضلی

"شرف المکان بالمکین"، شهیدان عزیزی که راز و نیاز، نمازشب، خنده و گریه، نشست و برخاست و همه چیزشان در این مکانها بوده شرافتی داده اند به این مناطق عملیاتی، باید که رفت به این مناطق و از نور شهدا بهره برد. شهید آوینی خطاب به پادگان دوکوهه می گوید:"اين همه مغموم مباش دوكوهه، امام رفت، اما راه او باقی است، دير نيست آن روز كه روح تو عالم را تسخير كند و نام تو و خاك تو و پرچم هايت، مظهر عدالت خواهی شوند.
دوكوهه، آيا دوست داری كه پادگان ياران امام مهدی «عج» باشی؟ پس منتظر باش..."

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:24  توسط حسن حیدری باقرآبادي  |