هربار كه بروز ميشوم تصميم ميگيرم براي دفعات بعدي سريعتر مطلب بنويسم، موضوعات مختلفي هم به ذهنم خطور ميكند اما وقتي فرصتي پيدا ميكنم و مشغول پرداختن سوژه و موضوع مورد نظر ميشوم آنقدر وسواس دارم كه بايد از ابعاد مختلف به آن بپردازم فلذا خسته و بيخيال آن ميشوم بالاخره تصميم گرفتم مدتي را به آرشيو بيانات رهبري در سالهاي دور پرداخته و دغدغههاي گذشته ايشان را كه متأسفانه دولتهاي قبلي خيلي به آنها توجهي نميكردند يا نميخواستند يا نميتوانستند و يا… بررسی کنم، اين شد كه امروز به بخشي از دغدغه رهبري در ديدار 23 مردادماه 1370 با كارگزاران نظام نگاهي مياندازم.
در اوايل انقلاب سالهايي را گذرانديم كه به قول رهبري بعضي مسئولين و نمايندگان مجلس خجالت ميكشيدند حقوق بگيرند يا برخي مسئولين از مبلغي كه در اختيار ايشان گذاشته ميشد فقط به اندازه نياز خود برميداشتند، يا حتي كساني كه خودروي شخصي هم نداشتند حاضر به استفاده از خودروي دولتي نميشدند چه برسد به كساني كه خودروي شخصي داشتند و خلاصه موارد زيادي از اين دست، اينها افسانه نيست و زماني مردم ما اينها را ديدهاند اما سالهايي گذشت و به قول آقاي عباس عبدي رئيس جمهوري در خطبههاي نمازجمعه سخناني گفت و سياست هايي در پيش گرفتهشد كه عدهاي با خود گفتند كه اي دل غافل، چرا ما از اين نعمتها استفاده نكرديم و اصلا انقلاب مال ماست و حق ماست كه حقوق و امكانات اينچنيني بگيريم چرا كه داريم زحمت ميكشيم و…، يك مدير جزء بايد خودرو و راننده در اختيار داشته باشد، حق مأموريت آنچناني بگيرد، مسافرت هاي خارجي و داخلي برود و هكذا.
بعضيها ميگويند كه مسئول بايد بيليارد و استخر و… را بجايش برود و فقط چندساعت بيايد و تصميم اساسي بگيرد يا ميگويند مسئولي كه دو ساعت بخوابد عقلي براي كار كردن ندارد و يا بايد به مديران رسيد تا وسوسه نشوند و…؛ در اين راستا تكههايي از بيانات رهبري در آن ديدار را در ادامه ميآورم كه خودتان با شرايط فعلي و اعتقادات افراد مقايسه كنيد و ببينيد حق با كيست؟
*من و شما همان طلبه يا معلم پيش از انقلابيم. يكى از شماها معلم بود، يكى دانشجو بود، يكى طلبه بود، يكى منبرى بود، همهمان اينطور بوديم؛ اما حالا مثل عروسى اشراف عروسى بگيريم، مثل خانهى اشراف خانه درست كنيم، مثل حركت اشراف در خيابانها حركت كنيم! اشراف مگر چگونه بودند؟ چون آنها فقط ريششان تراشيده بود، ولى ما ريشمان را گذاشتهايم، همين كافى است؟! نه، ما هم مترفين مىشويم. واللَّه در جامعهى اسلامى هم ممكن است مترف به وجود بيايد. از آيهى شريفهى «و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها»(17) بترسيم. تُرف، فسق هم دنبال خودش مىآورد.
*اگر مبلغى از مخارج دولت، عبارت از تغيير دكوراسيون اتاق مدير كل و معاون وزير و وزير و فلان مسؤول قضايى و فلان مسؤول در بخشهاى گوناگون ديگر باشد، اين جرم و خطاست. اگر يكى از مخارج دولت اين باشد كه فلان تعداد ماشين جديد بياوريم و بين دستگاهها تقسيم بكنيم، ما حق نداريم اين را جزو مخارج دولت حساب كنيم و به حساب آن از سوبسيد مردم بزنيم. نه، اين خلاف است.
*گاهى از جاهايى گزارشهاى نوميدكنندهيى مىرسد و در برخى موارد انسان واقعاً عرق شرم بر پيشانيش مىنشيند؛ رعايت كنيد. سؤال مىكنيم كه چرا ماشين لوكس و نو و مدل بالا؟ اين چه وضعى است كه همينطور بىحساب و كتاب جلوى هر وزارتخانه و ادارهيى، دهها ماشين به رنگهاى گوناگون متعلق به مسؤولانِ آنجا به چشم مىخورد؟! چه كسى چنين چيزى را گفته است؟
*گزارش آمده كه روحانى عقيدتى، سياسى در يكى از دستگاهها، خودش ماشين دارد، ولى ماشين دولتى سوار مىشود! من نوشتم كه حق ندارد اين كار را بكند. براى من جواب آمد كه اين كار رويه است و همه مىكنند! اين آقا خودش يك ماشين دارد، كه براى خودش لازم است؛ يكى هم خانمش دارد و نمىشود كه خانمش از اين ماشين استفاده كند! عجب! اين چه حرفى است؟
*من الان اعلام مىكنم و قبلاً هم نوشتم و اين را گفتم كه آن وقتى كه آقايان امكانات شخصى دارند، حق ندارند از امكانات دولتى استفاده بكنند. اگر ماشين داريد، آن را سوار شويد و به وزارتخانه و محل كارتان بياييد؛ ماشين دولتى يعنى چه؟ واللَّه اگر من از طرف مردم مورد ملامت قرار نمىگرفتم كه مرتب ملاحظهى جهات امنيتى را توصيه مىكنند، بنده با ماشين پيكان بيرون مىآمدم.
*اگر ما دنبال مسائل خودمان رفتيم، به فكر زندگى شخصى خودمان افتاديم، دنبال تجملات و تشريفاتمان رفتيم، در خرج كردن بيتالمال هيچ حدى براى خودمان قايل نشديم - مگر حدى كه دردسر قضايى درست بكند! - و هرچه توانستيم خرج كرديم، مگر اعتماد مردم باقى مىماند؟ مگر مردم كورند؟
*آن وقتى كه جوان حزباللهى ما به جهاد يا به سپاه يا به فلان وزارتخانه مىرفت و به او مىگفتند كه چهقدر حقوق مىخواهى، مىگفت اين حرفها چيست، مگر من براى حقوق آمدهام؟ اصرار مىكردند كه بالاخره زندگى خودت و زن و بچهات بايد بگردد؛ يك چيزى بگير. به نظر شما اينها افسانه است؟ اين واقعيت است. اين رويداد، در همين ايران و در همين تهران و در همين وزارتخانههاى ما اتفاق افتاد؛ يكى، دو مورد هم نبود. نمايندهى مجلس وقتى اول بار به او حقوق دادند، خجالت كشيد حقوق را بگيرد
*برادران! من و شما داريم از آن ذخيره مىخوريم؛ فراموش نكنيد، آن را مردم ديدند. نمىشود ما در زندگى مادّى مثل حيوان بچريم و بغلتيم و بخواهيم مردم به ما به شكل يك اسوه نگاه كنند؛ مردمى كه خيليشان از اوليات زندگى محرومند.
*در اين راه، از خيلى چيزها بايد گذشت. نه فقط از شهوات حرام، از شهوات حلال نيز بايد گذشت. نمىگويم مثل پيامبر باشيم، نمىگويم مثل اميرالمؤمنين - كه شاگرد پيامبر بود - باشيم؛ كه انسان آن مطالب را كه مىخواند، تنش مىلرزد.در قُبا براى پيامبر آب آوردند و چيزى هم مثل عسل قاطى آن كردند. پيامبر فرمود: من اين را حرام نمىكنم، اما نمىخورم.
*ما نمىخواهيم فقط كار كنيم؛ ما مىخواهيم محروميت را از بين ببريم و محروم را از محروميت خارج كنيم؛ هدف اين است. والّا اگر شما بگوييد من كار مىكنم، ممكن است در يك اداره هم يك نفر بگويد من بايد هشت ساعت يا شش ساعت كار كنم، يا ده ساعت كار كردهام و ديگر بس است. اين منطق، منطق درستى نيست.كار تا آن حدى است كه به نتيجه برسيم و به آن هدف و مقصودى كه مورد نظر است، نزديك بشويم. بنابراين، تا آنجايى كه انسان توان دارد، بايد كار كند.





